شانس!!!
آنکس که شانس هجرت یابد و به دام
غربت ، گرفتار آید ، خرسند است !!!
13:38 | بهار |
شب و روز و سرما و گرما از یادش میره .... اونوقت با زاویه ای مایل !!!
دور خورشید می چرخه و می گرده .... همین میشه که چهار فصل
پدید میان و ما توی ۱۲ ماه اسیر میشیم ...
حالا من با زاویه ای مایل تر ، دور تو می گردم ....
میدونم که دنیا در تدارک فصل پنجمه !!!
0:16 | بهار |
وقتی از خواب بیدار شدم ، هنوز شب بود....
آسمون تلخ بود... زمین تلخ.... ثانیه ها تلخ...
یه لیوان چای واسه خودم ریختمو رفتم کنار پنجره نشستم...
روبروی آسمون... رخ به رخ ستاره ها...
بعد اونقدر توی چاییم قند ریختم که روزگارمم
شیرینشد!!!
22:23 | بهار |
تجربه ی بعضی چیزا ،مثل کشیدن یه شیشه ی
شکسته روی پوست می مونه...
مثل ته نشین شدن روح توی ظرف تجربه های
تلخ و سیاه !!!
( من از اینکه نمی تونم جمله های ناقصمو کامل کنم
یا دست کم یه توضیح منطقی و قانع کننده براشون بدم
ناراحت نیستم... اصلا ناراحت نیستم ... )
باور کنید !!! لطفا !!!
15:30 | بهار |
وقتی پرنده لانهء خود را گم کند ،
دیگر چه فرق دارد که در آفتاب بیتوته کند
یا در باران ؟؟؟!!!
13:21 | بهار |
روبروی پنجره نشستم و انگشتمو روی میز میکشم...
اینجور موقعها ، وقتی که دارم اینکار رو می کنم
یعنی دارم یه چیزی رو از خودم پنهونمی کنم...
یه چیزی مثل یه درد خفه شده...
مثل یه حس تبعید شده...
مثل نبض گنگ مرگ!!!
1:33 | بهار |
امروز شبیه یکی از پیغمبران خیالی من
شده ای.... معجزه ای!!! کن ! تا اولین
کسی باشم که به تو ایمان! می آورد...
15:22 | بهار |
سرگیجه ی تفاوت...سرگیجه ی تضاد...
آه... من میدانم...... شهر دیوانهخواهد شد...
0:54 | بهار |
روبرویت می نشینم... با دو فنجان قهوه ی تلخ...
نگاهت میکنم... لبخند می شوی....
تلخی قهوه را با شیرینی نگاهت سر میکشم...
سالها از ندیدن نگاهت میگذرد...
تو رفته ای و من بی رحمانه ، با شبهای
بی ماه و ستاره در بندم...
صدها پیمانه شکر در قهوه ام می ریزم...
نمیدانم چرا هنوز هم گلویم تلخ...
می شود؟؟؟!!!!
1:39 | بهار |
اگر نیامدم به جایم بمان... بخوان ... ناگفته ها را تو بدان!!!
از حسرت نگفتن این رازها دلم می لرزد...
پرده برداشتن از رازی که آزارم میدهد به جنونم می کشاند...
" کاش از من ، ترانه ای ، شعری ،
باقی بماند تا همچنان که تو آنها را
می خوانی در آنها بمانی : جاودانه و همیشه !!! "
امشب آسمان از ستاره لبریز است و من از ترانه...
صدایت را می شنوم که در گوش دلم زمزمه می کنی :
" دستت را به من بده ... رازت را به من بگو !!! "
پیش از آنکه دیر شود ، پیش از آنکه
زمان ، زمانه ی با هم بودنمان را در خود ببلعد...
تا اکنون هایمان زود است حرفی بزن!!!
و من زمزمه می کنم ، زیر لب ... آرام و آهسته :
برای زود بودن ، مدتهاست که دیر شده است...
حالا به قول گذشته های تو :
روزی اگر نبودم ، تنها آرزوی ساده ام این است :
زیر لب بگویی :
یادش بخیر...
16:29 | بهار |
درست یک روز قبل از اینکه نفس دنیا
توی سینه ی آدمای خیالیش حبس بشه...
من توی قلب تو گم شدم ....به همین سادگی!!!
برای همیشه....
و تو فردای اون روز با شناسنامه ی المثنایی
که برای قلبت گرفتی ، هویت منو از یاد بردی...
دیگه منو حتی به خاطراتت هم نسپردی...
حالا من موندم و یه خط حقیقت :
نه من اون رویای گم شده ی تو بودم
و نه تو ، اون پیامبر بی معجزت من!!!
حالا اعجاز !!! هم تلخی این قصه را
شیرین !!! نمی کند...
0:59 | بهار |
دست و پای نیازم را می شکنم ... سر آرزوهایم را زیر آب می کنم ... عاشقانه هایم
کبود می شوند.... می میرند....
عشق از من دیه می گیرد ، تو اما ، بیمه ی شخص ثالث می شوی...
حالا میدانم ... میدانم که خواهند گذشت سالهای بلند من ، بی تو !!!
چه تلخ فریب خود را خوردیم ما که از همان ابتدا در انتها به گل نشسته بودیم ...
و حال این منم :
کلاغ پیر و عقیم قصه ها .... در کنج لانه ای که هرگز به آن نرسیدم :
خیال می بافم ... گمان می پرورم ... رویا می بینم ...
درگیرم ... در گیر شعارهای دروغین این دیار که :
هر زخم دلی از ناشکری ست ، که هر خواستنی زیاده خواهی ، هر لذتی گناه ،
و هر دوست داشتن ، هوس !!!
این دیار تحفه ای نیست که دلشادم کند..
پیشکش !!!
2:23 | بهار |
با لبخندی بر لب و اندیشه هایی در دست....
روبرویت نشستم ... مثل گذشته های دورمان... مثل حالا ... مثل آینده هایی که
میدانم نخواهند بود....
نمیدانم چرا ؟ اما انگار باور کرده بودم که این دیدار ، شاید آخرین دیدارمان باشد...
من نگاهت میکردم و تو لبخند می شدی .... من .....
بگذریم ....
شاید هرگز نگویم که از این دیدار خرسندم!!!
اما این روایت را برایت می نویسم تا اگر روزگاری ، گورستان به زندگیم تابید ، ناگفته ها را
بخوانی و بدانی که با پنج روایت ، با مشتی کابوس همسفر شدم ..
حالا همه ی هجا ها را می شنوم : ابدیت غم !!!
می بینی ؟ ! سخت است ... آنقدرها که میان پرنده و پرواز ، فراموشی بال و پر باشد !
این دگر گونی غمناک است ... چرا که هر چه با هم تر ، تنها تر !!!
یادت باشد ... یادت باشد قرار بود ببینمت ... در ابدیت !!! آنجا که حتی ، خطهای غیر موازی
هم به هم نمی رسند...
آنجا که هیچ گناهی به نگاهی ، گره خورده نیست...
پس ، به قول گذشته های تو :
قرارمان پشت کوههای قاف ....
کنار آشیانه ی سیمرغ !!!
آنجا که جز بال و پر سوخته ، نشانی ندارد..........
16:25 | بهار |